شیخ در راهش زنی گیسورها را دیدوگفت

شرم کن ای زن چرا پوشیده موهای تو نیست

گفت زن ای شیخ چشمت را بپوشان

موی من میشود پنهان خودش وقتی تماشای تو نیست

گفت شهری را بدامان گناه انداختی

از نگاه خلق پنهان موی پیدای تو نیست

گفت شیخا حافظ چشمان خود باشی بس است

چون گناه چشمهای دیگران پای تو نیست

گفت فردا نیز لابد لخت وعریان میشوی

وقتی از موی رها امروزپروای تو نیست

گفت از من سفره بیچارگان عریان تر است

پس چرا آنجا خبر از چشم بینای تو نیستی

گفت تار موی تو دزدیده دین خلق را

درعمل ایمانشان از چنگ اقبال تو نیست

گفت پس آن دین و ایمانی که دزدش تار موست

آنقدرسست است که محتاج به بالای تو نیست

گفت شیطانی تو و در جلد زن ظاهرشدی

جز فریب ومکر در نقش فریبایی تو نیست

گفت بس حالا که شیطانم سخن کوتاه کن

چون نیازی گوش شیطان را به فتوای تو نیست

گفت با این آتشی که در زمین افروختی

هیچ جایی غیر دوزخ سهم فردای تو نیست

گفت شیخا فرض هم دوزخ مرا منزل شود

میشود بی شک بهشت آنجا اگر جای تو نیست